تبليغاتX
دوستانه

دل از من برد و روی از من نهان کرد                خدا را با که اين بازی توان کرد


شب تنهاييم در قصد جان بود                           خيالش لطف‌های بی‌کران کرد


چرا چون لاله خونين دل نباشم                         که با ما نرگس او سرگران کرد

 

که را گويم که با اين درد جان سوز                   طبيبم قصد جان ناتوان کرد


بدان سان سوخت چون شمعم که بر من              صراحی گريه و بربط فغان کرد

 

صبا گر چاره داری وقت وقت است                   که درد اشتياقم قصد جان کرد


ميان مهربانان کی توان گفت                          که يار ما چنين گفت و چنان کرد


                               عدو با جان حافظ آن نکردی
                               که تير چشم آن ابروکمان کرد

+ نوشته شده توسط كياوش در چهارشنبه 6 آبان1388 و ساعت |

 

آن که می گوید دوستت دارم

 

خیناگر غمگینی ست

 

که آوازش را از دست داده است

 

ای کاش عشق را

 

زبان سخن بود.

 

 

هزار کاکلی شاد

 

در چشمان توست

 

هزار قناری خاموش

 

در گلوی من

 

 عشق را

 

ای کاش زبان سخن بود.

 

آن که می گوید دوستت دارم

 

دل اندوهگین شبی ست

 

که مهتابش را می جوید

 

ای کاش عشق را

 

  زبان سخن بود.

 

هزار آفتاب خندان در خرام توست

 

هزار ستاره گریان

 

در تمنای من

 

        عشق را

 

              ای کاش زبان سخن بود.

+ نوشته شده توسط كياوش در چهارشنبه 8 مهر1388 و ساعت |

سالي

 

 

نوروز

بي‌چلچله بي‌بنفشه مي‌آيد،
بي‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بي گردش ِ مُرغانه‌ی رنگين بر آينه.

 

سالي

 

 

نوروز

بي‌گندم ِ سبز و سفره مي‌آيد،
بي‌پيغام ِ خموش ِ ماهي از تُنگ ِ بلور
بي‌رقص ِ عفيف ِ شعله در مردنگي.

 

سالي

 

 

نوروز

 

 

همراه ِ به‌درکوبي‌ مرداني

سنگيني‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به ياد آرد باز
نام ِ ممنوع‌اش را

و تاقچه‌ی گناه

 

 

ديگر بار

با احساس ِ کتاب‌های ممنوع
تقديس شود.

 

در معبر ِ قتل ِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.

دروازه‌های بسته

 

 

به‌ناگاه

 

 

فراز خواهد شد

 

دستان ِ اشتياق

 

 

از دريچه‌ها دراز خواهد شد

 

لبان ِ فراموشي

 

 

به خنده باز خواهد شد

 

و بهار

 

 

در معبری از غريو

 

تا شهر ِ خسته

 

 

پيش‌باز خواهد شد.

 

سالي

 

 

آری

بي‌گاهان

نوروز

 

 

چنين

 

 

آغاز خواهد شد.

+ نوشته شده توسط كياوش در پنجشنبه 29 اسفند1387 و ساعت |

هر زمان بر چسبی از دیوانه بر من  می زنی

آتش قهر دلت را باز دامن می زنی

 

هر شب و هر روز از من می گریزی بی وفا

وقت دیدن می شود حرف ندیدن می زنی

 

خرمنی من ساختم از یاد تو اما چه سود

با قهر خود آتش به خرمن می زنی

 

شمع هم باشی به شوق من نمی سوزی دگر

گر چه با پروانه ها حرف چکیدن می زنی

 

خط زدی من را درون خاطراتت گم شدم

مثل آن گپ ها که در خوابم ، تو با من می زنی

 

پا برهنه در خیالم می دوی ، دیوانه ای ؟

باز هم تر چسبی از دیوانه بر من می زنی .

 

+ نوشته شده توسط كياوش در دوشنبه 18 شهریور1387 و ساعت |

زمانی گذرم می خورد به باغ خوشی

   بر سردر باغ نیلوفرعشق

  چه زیبا پیچیده در خم گیسوان لیلی ها

  من کودکی ده ساله بودم

  دست در دست بی کسی ها،مهربانیها وامیدها میرفتم

  زیر سایه مهر بابا

  می چیدم لبخند قشنگ فردا

  در باغ می گشتم سراغ پانزده سالگی

  قدم می زدم بر ساحل بیست سالگی

  می دویدم بر ماسه سنگهای داغ عا شقی

  یک دفعه زمین لرزید

  تقدیر هم مرواریدی چید

 وهم...............

  چشم من بابا را ندید

  فهمیدم که من کودکی بیست ساله ام

  و حس کردم که من عجب مرواریدی گم کرده ام.

 

 

+ نوشته شده توسط كياوش در شنبه 9 شهریور1387 و ساعت |

لبت (( نه )) گوید و پیداست می گوید دلت (( آری ))

که اینسان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین

تو تنها حرف تلخی را ، همیشه بر زبان رانی

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیّاری

تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت

بشرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری

چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی

تو از آنی که هستی ، ای معّما ! پرده برداری

 

+ نوشته شده توسط كياوش در یکشنبه 20 مرداد1387 و ساعت |

عشق  یتیم تر از آن است كه به دست رودخانه  روز كار سپرده  شود.

اگر قرار باشد كه بی هیچ حركتی بایستی تا نسیم و باد و طوفان تنت را بیهوده صیقل بدهند با یك برگ سفید چه فرقی داری؟

برگی كه در ان شعری عاشقانه نوشته نشده باشد همان بهتر كه در شعله های پاییزبسوزد.

دهانی كه حتی یک بار به دوست نگوید دوستت دارم و در كوچه  باغ های عشق ترانه نخواند چه ارزشی دارد؟

من میگویم حتی سنگ ها و صخره ها هم عاشق می شوند.

هوا هم عاشق میشود .

ابر ها وجلبك ها و گل ها  و جنگل ها و دشت ها  و  كویر

كاش می توانستیم صدای عشق را بشنویم.

كاش می توانستیم صدای عشق را بشنویم.

كاش میتوانستیم عشق را ببینیم .  

كاش می توانستیم عشق را ببوییم و بی وقفه از او بگوییم.

من می گویم بی عشق هیچ گیاهی نمی تواند بروید.

هیچ شاعری نمی تواند سخن بگوید.

هیچ قلبی نمیتواند بتپد.

هیچ پرنده ای نمی توان پرواز كند وهیچ بارانی نمیتواند بر پشت بام ها فرو ببارد.

بی عشق هیچ نامه ای به پایان نمی رسد.

 بی عشق همه نگاه ها سردند.همه دشت ها خاموشند.

همه كوچه ها بن بستند و هیچكس در انتظار دوست بی قرار و ملتهب به جاده روبه رو چشم نمی دوزد و بار ها به ساعتش نگاه نمی كند.

راستی عشق چه ساعتی به دنیا امد؟


+ نوشته شده توسط كياوش در پنجشنبه 10 مرداد1387 و ساعت |

گر همه بیند به چشم بد ، سرا پای مرا

کس نداند خوب تراز من،بدی های مرا


چون قدح خندم به بختِ خود که در بزم وجود

باده از خون دل زار است ، مینای مرا


با تهی دستی کنارم پُر گهر باشد زاشک

هست منت ها به جان ، چشم گهرزای مرا


بعد عُمری وعدۀ قتلم به فردا داد دوست

کاش فردایی نباشد باز ، فردای مرا


 بس که مشتاق می ام از می کشان دارم اُمید

هر که جامی پُر کند ، خالی کند جای مرا


ای دل از شام فراقت ، شکوۀ بی جا ز چیست ؟

با سحر کی آشنایی بود ، شب های مرا


بر سر کویی که جان و خاک ره یکی است

گر مرا دیدی دگر ،بشکن رهی پای مرا

 

+ نوشته شده توسط كياوش در یکشنبه 6 مرداد1387 و ساعت |

چرا

 

همیشه عاشقان آهو

 

 شکارگرترند

 

مگر

 

حرمت عشق 

 

 به رهایی نیست؟ 

 

 

+ نوشته شده توسط كياوش در یکشنبه 30 تیر1387 و ساعت |

ترا با غیر می بینم ، صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

نشستم ، باده خوردم ، خون گریستم ، کنجی افتادم

تحمل می رود ، اما شب غم سر نمی آید

توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر ز آن ، لیک

چه گویم جور هجرت ، چون به گفتن در نمی آید

چه سود از شرح این دیوانگیها ، بیقراریها ؟

تو مه بیمهری وحرف منت باور نمی آید

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ، ای زلف،

که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید

دلم در دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بین

خدا را از چه بر رحمت ای کافر نمی آید؟

 

+ نوشته شده توسط كياوش در سه شنبه 18 تیر1387 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM