چرا
همیشه
عاشقان آهو
شکارگرترند
مگر
حرمت عشق
به رهایی نیست؟
|
چرا همیشه
عاشقان آهو شکارگرترند مگر حرمت عشق به رهایی نیست؟ + نوشته شده توسط كياوش در یکشنبه 30 تیر1387 و ساعت
|
ترا با
غیر می بینم ، صدایم در نمی آید دلم می
سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید نشستم ،
باده خوردم ، خون گریستم ، کنجی افتادم تحمل می
رود ، اما شب غم سر نمی آید توانم
وصف مرگ جور و صد دشوارتر ز آن ، لیک چه گویم
جور هجرت ، چون به گفتن در نمی آید چه سود
از شرح این دیوانگیها ، بیقراریها ؟ تو مه
بیمهری وحرف منت باور نمی آید ز دست و
پای دل برگیر این زنجیر جور ، ای زلف، که این
دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید دلم در
دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بین خدا را
از چه بر رحمت ای کافر نمی آید؟ + نوشته شده توسط كياوش در سه شنبه 18 تیر1387 و ساعت
|
می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود می سوختم از حسرت وعشق تو بَسَم بود عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار روشنگر شبهای بلند قفسم بود آن بخت گریرنده دمی آمد وبگذ شت غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود دست من آغوش تو! هیهات! که یک عمر تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود بالله که بجز یاد تو، گرهیچ کسم هست حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم رفتم ، بخدا گر هوسم بود بَسَم بود!
+ نوشته شده توسط كياوش در پنجشنبه 13 تیر1387 و ساعت
|
یار رب مرا یاری بده ، تا خوب آزارش کنم هجرش دهم زجرش دهم ، خوارش کنم زارش کنم از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم درپیش چشمش ساغری ، گیرم زدست دلبری از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم بندی بپایش افکنم ، گویم خداوندش منم چون بنده درسودای زر ، کالای بازارش کنم گوید مَیَفزا قهر خود ، گویم بکاهم مهر خود گوید که کمترکن جفا ، گویم که بسیارش کنم هر شامگه در خانه یی ، چابک تر از پروانه یی رقصم برِ بیگانه یی ، وز خویش بیزارش کنم چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از سودای من منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم گیسوی خود افشان کنم ، جادوی گریان کنم با گونه گون سوگندها ، بار دگر یارش کنم چون یار شد بار دگر ، کوشم به آزاردگر تا این دل دیوانه را ،راضی ز آزارش کنم.
+ نوشته شده توسط كياوش در یکشنبه 9 تیر1387 و ساعت
|
|
|