تبليغاتX
دوستانه

لبت (( نه )) گوید و پیداست می گوید دلت (( آری ))

که اینسان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین

تو تنها حرف تلخی را ، همیشه بر زبان رانی

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیّاری

تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت

بشرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری

چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی

تو از آنی که هستی ، ای معّما ! پرده برداری

 

+ نوشته شده توسط كياوش در یکشنبه 20 مرداد1387 و ساعت |

عشق  یتیم تر از آن است كه به دست رودخانه  روز كار سپرده  شود.

اگر قرار باشد كه بی هیچ حركتی بایستی تا نسیم و باد و طوفان تنت را بیهوده صیقل بدهند با یك برگ سفید چه فرقی داری؟

برگی كه در ان شعری عاشقانه نوشته نشده باشد همان بهتر كه در شعله های پاییزبسوزد.

دهانی كه حتی یک بار به دوست نگوید دوستت دارم و در كوچه  باغ های عشق ترانه نخواند چه ارزشی دارد؟

من میگویم حتی سنگ ها و صخره ها هم عاشق می شوند.

هوا هم عاشق میشود .

ابر ها وجلبك ها و گل ها  و جنگل ها و دشت ها  و  كویر

كاش می توانستیم صدای عشق را بشنویم.

كاش می توانستیم صدای عشق را بشنویم.

كاش میتوانستیم عشق را ببینیم .  

كاش می توانستیم عشق را ببوییم و بی وقفه از او بگوییم.

من می گویم بی عشق هیچ گیاهی نمی تواند بروید.

هیچ شاعری نمی تواند سخن بگوید.

هیچ قلبی نمیتواند بتپد.

هیچ پرنده ای نمی توان پرواز كند وهیچ بارانی نمیتواند بر پشت بام ها فرو ببارد.

بی عشق هیچ نامه ای به پایان نمی رسد.

 بی عشق همه نگاه ها سردند.همه دشت ها خاموشند.

همه كوچه ها بن بستند و هیچكس در انتظار دوست بی قرار و ملتهب به جاده روبه رو چشم نمی دوزد و بار ها به ساعتش نگاه نمی كند.

راستی عشق چه ساعتی به دنیا امد؟


+ نوشته شده توسط كياوش در پنجشنبه 10 مرداد1387 و ساعت |

گر همه بیند به چشم بد ، سرا پای مرا

کس نداند خوب تراز من،بدی های مرا


چون قدح خندم به بختِ خود که در بزم وجود

باده از خون دل زار است ، مینای مرا


با تهی دستی کنارم پُر گهر باشد زاشک

هست منت ها به جان ، چشم گهرزای مرا


بعد عُمری وعدۀ قتلم به فردا داد دوست

کاش فردایی نباشد باز ، فردای مرا


 بس که مشتاق می ام از می کشان دارم اُمید

هر که جامی پُر کند ، خالی کند جای مرا


ای دل از شام فراقت ، شکوۀ بی جا ز چیست ؟

با سحر کی آشنایی بود ، شب های مرا


بر سر کویی که جان و خاک ره یکی است

گر مرا دیدی دگر ،بشکن رهی پای مرا

 

+ نوشته شده توسط كياوش در یکشنبه 6 مرداد1387 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM