همه كوچه ها بن بستند و هیچكسدر
انتظار دوست بی قرار و ملتهب به جاده روبه رو چشم نمی دوزد وبار ها به ساعتش نگاه نمی كند.
راستی عشق چه ساعتی به دنیا
امد؟
+ نوشته شده توسط كياوش در پنجشنبه 10 مرداد1387 و ساعت
|
گر همه
بیند به چشم بد ، سرا پای مرا
کس نداند
خوب تراز من،بدی های مرا
چون قدح
خندم به بختِ خود که در بزم وجود
باده از
خون دل زار است ، مینای مرا
با تهی
دستی کنارم پُر گهر باشد زاشک
هستمنت ها به جان ، چشم گهرزای مرا
بعد
عُمری وعدۀ قتلم به فردا داد دوست
کاش
فردایی نباشد باز ، فردای مرا
بس که مشتاق می ام از می کشان دارم اُمید
هر که
جامی پُر کند ، خالی کند جای مرا
ای دل
از شام فراقت ، شکوۀبی جا ز چیست ؟
با سحر
کی آشنایی بود ، شب های مرا
بر سر
کویی که جان و خاک ره یکی است
گر مرا
دیدی دگر ،بشکن رهی پای مرا
+ نوشته شده توسط كياوش در یکشنبه 6 مرداد1387 و ساعت
|
درباره وبلاگ
گرچه انسانی را در خود کشتهام گرچه انسانی را در خود زادهام گرچه در سکوت ِ دردبار ِ خود مرگ و زندهگی را شناختهام، اما میان ِ این هر دو ــ شاخهی ِ جداماندهی ِ من!