تبليغاتX
دوستانه

هر زمان بر چسبی از دیوانه بر من  می زنی

آتش قهر دلت را باز دامن می زنی

 

هر شب و هر روز از من می گریزی بی وفا

وقت دیدن می شود حرف ندیدن می زنی

 

خرمنی من ساختم از یاد تو اما چه سود

با قهر خود آتش به خرمن می زنی

 

شمع هم باشی به شوق من نمی سوزی دگر

گر چه با پروانه ها حرف چکیدن می زنی

 

خط زدی من را درون خاطراتت گم شدم

مثل آن گپ ها که در خوابم ، تو با من می زنی

 

پا برهنه در خیالم می دوی ، دیوانه ای ؟

باز هم تر چسبی از دیوانه بر من می زنی .

 

+ نوشته شده توسط كياوش در دوشنبه 18 شهریور1387 و ساعت |

زمانی گذرم می خورد به باغ خوشی

   بر سردر باغ نیلوفرعشق

  چه زیبا پیچیده در خم گیسوان لیلی ها

  من کودکی ده ساله بودم

  دست در دست بی کسی ها،مهربانیها وامیدها میرفتم

  زیر سایه مهر بابا

  می چیدم لبخند قشنگ فردا

  در باغ می گشتم سراغ پانزده سالگی

  قدم می زدم بر ساحل بیست سالگی

  می دویدم بر ماسه سنگهای داغ عا شقی

  یک دفعه زمین لرزید

  تقدیر هم مرواریدی چید

 وهم...............

  چشم من بابا را ندید

  فهمیدم که من کودکی بیست ساله ام

  و حس کردم که من عجب مرواریدی گم کرده ام.

 

 

+ نوشته شده توسط كياوش در شنبه 9 شهریور1387 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM