می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود
می سوختم از حسرت وعشق تو بَسَم بود
عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار
روشنگر شبهای بلند قفسم بود
آن بخت گریرنده دمی آمد وبگذ شت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود
دست من آغوش تو! هیهات! که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود
بالله که بجز یاد تو، گرهیچ کسم هست
حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود
لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم
رفتم ، بخدا گر هوسم بود بَسَم بود!
+ نوشته شده توسط كياوش در پنجشنبه 13 تیر1387 و ساعت
|
