تبليغاتX
دوستانه -

ترا با غیر می بینم ، صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

نشستم ، باده خوردم ، خون گریستم ، کنجی افتادم

تحمل می رود ، اما شب غم سر نمی آید

توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر ز آن ، لیک

چه گویم جور هجرت ، چون به گفتن در نمی آید

چه سود از شرح این دیوانگیها ، بیقراریها ؟

تو مه بیمهری وحرف منت باور نمی آید

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ، ای زلف،

که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید

دلم در دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بین

خدا را از چه بر رحمت ای کافر نمی آید؟

 

+ نوشته شده توسط كياوش در سه شنبه 18 تیر1387 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM