گر همه
بیند به چشم بد ، سرا پای مرا
کس نداند
خوب تراز من،بدی های مرا
چون قدح
خندم به بختِ خود که در بزم وجود
باده از
خون دل زار است ، مینای مرا
با تهی
دستی کنارم پُر گهر باشد زاشک
هست منت ها به جان ، چشم گهرزای مرا
بعد
عُمری وعدۀ قتلم به فردا داد دوست
کاش
فردایی نباشد باز ، فردای مرا
بس که مشتاق می ام از می کشان دارم اُمید
هر که
جامی پُر کند ، خالی کند جای مرا
ای دل
از شام فراقت ، شکوۀ بی جا ز چیست ؟
با سحر
کی آشنایی بود ، شب های مرا
بر سر
کویی که جان و خاک ره یکی است
گر مرا
دیدی دگر ،بشکن رهی پای مرا
+ نوشته شده توسط كياوش در یکشنبه 6 مرداد1387 و ساعت
|
