تبليغاتX
دوستانه - بابا

زمانی گذرم می خورد به باغ خوشی

   بر سردر باغ نیلوفرعشق

  چه زیبا پیچیده در خم گیسوان لیلی ها

  من کودکی ده ساله بودم

  دست در دست بی کسی ها،مهربانیها وامیدها میرفتم

  زیر سایه مهر بابا

  می چیدم لبخند قشنگ فردا

  در باغ می گشتم سراغ پانزده سالگی

  قدم می زدم بر ساحل بیست سالگی

  می دویدم بر ماسه سنگهای داغ عا شقی

  یک دفعه زمین لرزید

  تقدیر هم مرواریدی چید

 وهم...............

  چشم من بابا را ندید

  فهمیدم که من کودکی بیست ساله ام

  و حس کردم که من عجب مرواریدی گم کرده ام.

 

 

+ نوشته شده توسط كياوش در شنبه 9 شهریور1387 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM