هر زمان بر چسبی از دیوانه بر من می زنی
آتش قهر دلت را باز دامن می زنی
هر شب و هر روز از من می گریزی بی وفا
وقت دیدن می شود حرف ندیدن می زنی
خرمنی من ساختم از یاد تو اما چه سود
با قهر خود آتش به خرمن می زنی
شمع هم باشی به شوق من نمی سوزی دگر
گر چه با پروانه ها حرف چکیدن می زنی
خط زدی من را درون خاطراتت گم شدم
مثل آن گپ ها که در خوابم ، تو با من می زنی
پا برهنه در خیالم می دوی ، دیوانه ای ؟
باز هم تر چسبی از دیوانه بر من می زنی .
+ نوشته شده توسط كياوش در دوشنبه 18 شهریور1387 و ساعت
|
